گنج

شمارهٔ ۹ - در مدح ابوالحسن علی بن ابیطالب گوید

قافیه: ل۴۱ بیت
ز دل با تو ای شوخ شیرین‌شمایلچه گویم که کارت نیفتاده با دل
گرفتم که از حال دل با تو گویمترا ز آن چه پروا مر از آن چه حاصل
که آگاهی از حال کشتی نشینانندارند، وارستگان سواحل
ز احوال پس ماندگان فیافیچه دانند آسودگان منازل
ستمگر نگارد ستمکش دل منکه دارد زمشگین کمندی سلاسل
بامید رحمی بکویت فرستدزآهم رو احل زاشکم قوافل
چو گردد همه مشکلات از تو آسانبود تا بکی کار من از تو مشکل؟
دلی دارم از تیغ جور تو زخمیدلی دارم از تیر ناز تو بسمل
دلی بی تو پر خون و از عیش فارغدلی با تو مشغول و از غیر غافل
چو بستی بمن عهد الفت ندانمکه تعلیم کردت که پیوند بگسل؟
بیاد تو گرینده تا کی شتابمزوادی بوادی ز منزل بمنزل
مرا پیش ازین دست و پائی بد اکنونیکی مانده بر سر یکی رفته بر گل
ازین پس پسندی چو بر من تطاولبرم داوری پی فخر قبایل
علی ولی آنکه آمد ثنایشطراز مجالس فروغ محافل
مماثل نبودی بجز ذات پاکشمعاذالله ارداشت ایزد مماثل
شد اکلیل گردون از آنرو که باشدمه نوبنعل سمندش مشاکل
پی تشنگان زلال سحابشانامل محیط کفش را جداول
تو آن بحر جودی که در وقت احسانفشانی ز بس گوهر از دست باذل
سپهرش که باشد ترا از گدایاننگردد باین وسعت ذیل حایل
تو آن مرد رزمی که در روز هیجاکنی بر میان تیغ کین چون حمایل
گریزندت از پیش وادی بوادیهژبران سالب دلیران صایل
بست بال جبریل اگر بر سلیمانشدی سایه گستر جناح حواصل
بامر تو دوشیزگان چمن راریاح لواقح نماید حوامل
بر گوهرت ماه تابنده هابطبر اخترت مهر رخشنده آفل
بکوی تو طایف شهان طوایفبسوی تو مایل مهان قبایل
فروغی رسد گر زرایت زمین رابگردد میان خور و ماه حایل
خرد بنگرد گر بقصر جلالتبود در برش آسمان از سوافل
خوشا آنکه باشد بکوی تو شایقخوشا آنکه باشد بسوی تو مایل
شها با وجود تو فوج ادانیشها با وجود تو قومی اراذل
بناحق نشستند اگر چند روزیرؤوس منابر فراز محافل
نباشند با هم تن و جان مشابهنباشند با هم خس و گل مشاکل
عدو گو مزن دم که امر خلافتنخواهد شواهد نخواده دلایل
بجزتو که کنده ز جا باب خیبربجز تو که بخشیده خاتم بسایل
الا تا ز فیض مدیح تو هر دمفضایل فزاید مرا بر فضایل
نشاید مرا جز مدیح تو شاهدنباشد مرا جز خیال تو شاغل
نجنبد بیانم بوصف ادانینگردد زبانم به مدح اراذل
کسی کو بتعداد فضل تو کوشدفیاخیر قول و یا خیر قائل
عجب نیست گر سر بگردون رسانمبفرقم گر از مرحمت گستری ظل
الا تا درین کاخ، گردنده اختربود گاه طالع بود گاه آفل
محب تو با چرخ گردد برابرعدوی تو با خاک گردد مقابل
به کام محب تو شهد و عدویتبه جامش مبادا به جز زهر قاتل