گنج

شمارهٔ ۷ - در مدح امام المتقین امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرماید

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: ور۴۴ بیت
درگهت را که هست غیر طوراینک اینک رسیدم از ره دور
روزگاری گذشت کز حسرتخورده ام خون چو عاشقان صبور
من مهجور و بس جفای فراقمن رنجور و بس شب دیجور
هان ز قربم کنون مکن محرومهان ز وصلم کنون مکن مهجور
این منم من که می زنم بوسهسدره ای را که هست غیرت حور
این منم من که می کنم سجدهدرگهی را که هست غیرت طور
شکر ایزد که گشت چشم و دلمخود ازین فیض رشگ چشمه نور
عاقبت یافت زین شرف مرهمداغهای دلم که بدناسور
من درین خرمی که گفت سپهربخرد کای ز تو نظام امور
روضه کیست دانی این منظرمرقد کیست دانی این منظور
کاین همه خوشدلی کنید ونشاطوین همه خرمی کنید و سرور
در جوابش چه گفت گفت خموشای ترا دیده بصیرت کور
شده خسرویست این که بودفخر ایام و افتخار دهور
مرقد شاه دین علی که بوددرگهش قبله اناث و ذکور
آنکه آمد طفیل او هستیاز نهانخانه عدم به ظهور
آنکه بودی اگر نبود سپهردر پس پرده خفا مستور
در خوی خجلت است ابر مطیرتا بدستش سخا شدی مفطور
در غم عزلتست چرخ اثیرتا بامرش قضا شدی مجبور
رفعتش در مدارج اقبالبفلک گفت هان مشو مغرور
که رسیدست پای اوجائیکه بر آنجا نکرده و هم عبور
قدرتت ای قضا ترا مانعممتنع نیست گرچه از مقدور
می تواند که در بگنجاندآسمان را درون دیده مور
حلمش ار پشت بر زمانه دهدبگسلد رشته سنین و شهور
نور رایت چو عارض افروزدخواجه اختران شود مستور
صیت عدل تو آن کند با خلقکه بعظم رمیم نفخه صور
بر زمین بوس تو صباح و مسابر درت معتکف صبا و دبور
می زند خنده بر متانت کوهحکم تو چون دهد قرار دهور
پاس عدلت چنان که دانه دهدچرخ و شاهین بصعوه و عصفور
نهی آن دیده بان کشور شرعبر مناهی اگر شود مأمور
نکشد لاله در چمن ساغرنزند زهره در فلک طنبور
روز هیجا که در نبرد عدوبر فرازی تو رایت منصور
از سهام تهمتنان دلیراز حسام دلاوران غیور
اندر آن پهن دشت پروحشتره شود بسته بر وحوش و طیور
آسمان بر دلاوران خواندآیت کان سعیکم مشکور
سرگرانی گر از زمانه چه باکالکریم من اللئیم نفور
ور گریزانی از جهان چه عجبالجواد من البخیل حذور
نسگالم اگر مدیحت رااندرین مطلبم شهامعذور
که مقامات تو بود معروفکه کرامات تو بود مشهور
داورا دادگسترا هر چنددل نبستم باین سرای غرور
اندرین منزل غرور و فریبشد دلم خون چو ماتمی در سور
گرچه این همگنان زباده جهلجمله هستند سربسر مخمور
ارچه افراختیم نحل هنرورچه افروختیم شمع شهور
تا بتقدیر کردگار جهانشد قضا آمرو فلک مأمور
نیکخواهت مباد جز قاهربدسگالت مباد جز مقهور