شمارهٔ ۶ - در وصف بهار ومدح حیدر کرار گوید
مژده بلبل راکه آمد گل بباغ شاخسارشددگر صحن چمن چون محفل از رخسار یار
سبزه را افراخت قامت از نم فیض هوالاله را افروخت عارض از دم گرم بهار
همچون نخل طور آتش می دمد از شاخ گلچون تنور نوح می جوشد زلال از چشمه سار
جوش گل بنگر که نتواند فراهم آوردبلبلی از بهر طرح آشیان یک مشت خار
بسکه طرف گلستان جوش طراوت می زنداز زمین از سعی صرصر برنمی خیزد غبار
در چمن از فیض ترتیب هوا آسیب نیستدست گلچین را چو دامان تماشائی ز خار
ای حریفان خنده کبک و نوای عندلیببر فراز کوهسار و در نشیب مرغزار
می کند ترغیب مستان را بگلگشت چمنمی کند تکلیف، رندان را بسیر کوهسار
از نوای بلبلان مست در صحن چمنوزلقای شاهدان شوخ در شهر و دیار
غم بخود لرزد چو از سیمای سلطان لشکریگل بخود بالد چو از غوغای لشکر شهریار
بلبل باغ و حریف دیر و هنگام صبوحاینک اینک کرده از مستی غزلخوانی شعار
این بتوصیف شراب ارغوان در میکدهآن بتعریف هوای بوستان در لاله زار
وقت آن آمد که در صحن چمن گردند بازشادمان وبهره مند وتر دماغ و کامگار
بلبل از سیمای گل چون قمری از بالای سروساقی از مینای می چون عاشق از رخسار یار
می کند مشاطه باد سحر آراستهنوعروسان گلستان را به این نقش و نگار
تا ترا دانا کند از حکمت یزدان پاکتا ترا بینا کند بر قدرت پروردگار
ساحت گلزار در چشمم چو دختر خانه ای استروشنت گردد اگر از دیده بر درای غبار
کز پی ارشاد مرغان چمن گسترده استحکم ایزد سرو از گلبن حصیر از خارزار
تا فشاند واعظ بلبل گلاب موعظهتا گشاید عابد سوسن زبان اعتذار
مرحبا حکمت که در صحن چمن انداختهحبذا قدرت که در گلزار کرده آشکار
از شکوفه سبحه بهر خرقه پوش نسترنوزسمن سجاده بهر شبنم شب زنده دار
بسکه بر خاک چمن روی تضرع سوده انداز هراس و بیم و خوف و وحشت پروردگار
ارغوان بین لعل رنگ و یاسمن سجاده گونگل نگر خونین حبین سنبل نگرنیلی عذار
صبح و شام از حسرت او بر دهان انگشت سروروز و شب در خدمت او بر کمر دست چنار
گاه می خندد ز حکمش برق تابان قاهقاهگاه می گرید زبیمش ابر نیسان زار زار
لاله سرخوش زمینای عطایش باده نوشنرگس مخمور از جام سخایش میگسار
سرزد از جوش بهار طبع رنگین مطلعیاز نهال خامه ام ناهیدگل از شاخسار
تا نباشم در شمار بیغمان روزگارای جگر آهی بکش ای چشم تر اشگی ببار
پیش ما قدری نباشد دیده بی اشگ راچون صدف شد بی گهر افتاد ز چشم اعتبار
گر رسد از اشگ گرم من بدریا قطره ایورکشم در بوستان از سینه آهی شعله بار
هر حبابی بر لب دریا شود تبخاله ایبر رخ گلها کند هر شبنمی کار شرار
گریه دلتنگیم ترسم که از خاطر رودخنده ام از بسکه می آید باهل روزگار
صحبت ابنای دنیا پر مکرر گشته استوقت آنکس خوش که کنج عزلتی کرد اختیار
گوشه گیران از حوادث در حصار راحتنداز خطر ایمن شود کشتی که آید بر کنار
بسکه با غم های عالم گرم الفت گشته امنگذرد یاد سرورم در دل امیدوار
هر زمان در بحر غم از طالع برگشته امموج سانم می زند بر سینه دشت و کنار
تیره بختی را تماشا کن که در آغاز عشقروزگارم کرد از کین مبتلا ی هجر یار
تا بکی باشم براه وعده ات در انتظارای ترا با عاشقان دایم فراموشی شعار
داغها دارم بدل از جور هجرت دور نیستسر زند گر تا بحشرم لاله از خاک مزار
بی گل روی تو از بس چون خزان افسرده امخار در چشمم خلد از جلوه فصل بهار
دست بیتابی مبادا خار دامانت شودهمچو گل برچیده دامان بر مزارم کن گذار
چشم من چون دیده روزن نمی آید بهمبسکه حیران مانده از شوقت براه انتظار
کی زیادت می توانم رفت از تأثیر ضعفناتوانی های من آید مرا آخر بکار
ای که چشم سرمه سایت آخته تیغ ستموی که حسن نیمرنگت ریخته خون بهار
من ندیدم در جهان از غمزه ات خونریزترجز گه رزم عدو بر دست حیدر ذوالفقار
ای بعهد خسرو عدلت جفا بی دسترسوی بدور شحنه حزمت ستم ناپایدار
جو دعامت هر کجا برقع گشاید از جبینابر دریا دل فشاند آب خجلت از عذار
چون سموم خشم تو بر عرصه هیجا رودچون شمیم خلق تو در بزم گردد مشگبار
آن کند با دوستان مهرت که با گلشن نسیمو آن کند با دشمنان قهرت که صرصر با غبار
اوج عرش و ذات تو چون یوسفست و قعر چاهسطح ارض و شخص تو پیغمبر و در جوف غار
کاسه دریوزه در کف بحر گیرد از صدفگاه احسان چون شود ابر کفت گوهر نثار
جود در طبعت مکین همچون جواهر در جبالفیض با ذاتت قرین همچون لآلی در بحار
گرچه باشد اختیار عالمی در دست تودست زرپاش تو در ریزش بود بی اختیار
گر نباشد آسمان در جستجویت پس چراچون دل عاشق زتاب هجر باشد بیقرار
ای سرافرازی که نعل مرکبت را می سزدگر هلال آسانماید چرخ زیب گوشوار
چون نماید در مدیحش نکته سنجی خامه اممرکبی کورابود چون حیدر صفدر سوار
لوحش الله گرم جولانی که باشد برق تازهمچو آهی کز دل تنگی جهد بی اختیار
بسکه باشد سخت پی گرپا بیفشارد بکوهباز می ماند بسنگ خاره اش راه گذار
چار خصلت رایض تقدیر آورد از ازلگشت او را از پی کسب هنر آموزگار
جلدی کوشش ز سیل و خوش عنانی از نسیمتندی پویش ز برق و گرم تازی از شرار
جای آن دارد که از مهر آورد خنگ سپهرچون عنان در گردنش دست و چو تنگش در کنار
کی بتوصیف جلالت می توان پرداختنای که اوصافت نیاید همچون انجم در شمار
نزد دانای خرد پرور عجب نبود که بودمدعی را در خلافت با وجودت اقتدار
کآسمان را سعد و نحسست و زمین را لعل و سنگدر چمن خارست و گل، در انجمن اغیار و یار
بی سخن بر نقص او را کش گواهی می دهدگر طرف سازد صدف را کش بدر شاهوار
یا که خورشید درخشان را بسنجد باسهایا ز سیم قلب کوبد در ترازوی عیار
مانده ام تا از درت محروم ای بحر کرمگشته ام تا از برت مهجور ای کوه وقار
چون شفق در خون تپیده چون گلم خونین جگرچون هلالم قد خمیده چون سحابم اشگبار
چون درآید در ضمیرم باد طوف مرقدتمی برم فیضی که عاشق می برد از وصل یار
آستانت را که باشد مهبط انوار قدسبوسه ها دارم نیاز و سجده ها دارم نثار