گنج

شمارهٔ ۵ - در خطاب بفلک دون پرور و مدح امیرالمؤمنین حیدر گوید

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ار۶۹ بیت
چیست آن پیکر سیمین که نگردد یکباربمراد دل دانا و بکام هشیار
نکند واهمه ادراک شتابش زدرنگنکند باصره ادراک مسیرش ز قرار
نه بیک حال ثباتش چو خیال زیرکنه بیک جای قرارش چو گمان هشیار
گاه بر فرق نهد افسر زرین چوکیانگاه بندد بمیان برهمن آسا زنار
نبود موسی و تابد زجیبش خورشیدنبود مریم و آسوده مسیحش بکنار
گاه چون ابرو بود در ره صبح آب فشانگاه چون برق بود از سر خشم آتشبار
یکی افراخته کاخی و درو هفت امیرهر یکی تکیه بمسند زده از استکبار
یانه خونخواره طلسمی که سر تا جوراندر وی آویخته از کنگره برج حصار
دهمش صرح ممرد لقب و نی غلطمکه بود در نظرم مجمره آتشبار
گاه خوانند جفا پیشه سپهرش بمثلگه نمایند خطابش فلک کج رفتار
ازچه رو بی هنران ای فلک دون پرورهمه در راحت و ارباب هنر در آزار
این جفا بین که من و غیر دو دلبر طلبیمگشته آواره یکی خفته یکی در بر یار
طرفه بنگر که دو غواص بامید گهردم فرو بسته در آیند به بحری زخار
این یکی دست تهی مرده بساحل افتدآن رسد با در شهوار سلامت بکنار
این چه حالست که در بادیه شق دو تنکرده از شوق بهمراهی هم ترک دیار
این یکی خنده زنان رفته بسر منزل وصلوان یکی گریه کنان مانده در اطلال و فقار
این سخن با که توان گفت که در گلشن وصلدو کس آیند که چنیند گلی از گلزار
آن یکی بی تعبی گل بگریبان ریزدوان کشد رنج و بدامانش در آویزد خار
بلعجب بین تو که خوش نغمه مرغان چمنکآشیانی بکف آورده ز مشتی خس و خار
شاهبازیش در آید ز کمین بال فشانکند این طایر فر خنده ناکام شکار
حاش لله طبیب اینهمه افسانه مگویآسمان کیست کزو شکوه کند بس هشیار
شوی آن به، تو ازین نغمه سرائی خاموشکنی آن به، تو ازین ترک ادب استغفار
کاین همه فعل حکیمی است که بی مصلحتشنه دلی خون شود از درد و نه جانی افگار
گربه تیغم بزند فرق من و مقدم دوستگرچه زارم بکشد دست من و دامن یار
نبود دوست که از دوست برآید بخروشنبود یار که از یار برآرد زنهار
همدمان دست فشانید که رفتم از بزمهمرهان پای بکوبید که بر بستم بار
بر زمین بوس امیری که بدریوزه جاهبر درش خاک نشین است سپهر دوار
داور کشور دین تاج شرف شاه نجفگوهر بحر یقین کهف امم فخر کبار
ای خوش آن طایفه ای را که تو باشی سرخیلوی خوش آن قافله ای را که تو باشی سالار
ای امیری که رسول مدنی در صف حربچه زابطال مهاجر چه ز خیل انصار
یاوری خواست اگر یافت ز تو استمدادناصری خواست اگر، جست ز تو استظهار
قصر جاه تو رسیدست بجائی که بودکمترین پایه ایوان وی این هفت حصار
خوان جود تو کشیدست بحدی که زمینکرده تنگی زبس افزون ز حسابست و شمار
نیست جز دست گهربار تو در باغ وجودآن نهالی که دهد جود برو احسان بار
در بر رفعت شان تو فلک در چه حساب؟در بر وسعت جود تو گهر در چه شمار؟
روز احسان چو دهی بار کرم، دست و دلتای کرم پیشه احسان روش جود شعار
نبود بحر وبود بحر صفت لؤلؤ خیزنبود ابرو بودا بر صفت گوهر بار
در بر دست گهرپاش تو ای ابر کرمپیش تکمین گران سنگ تو ای کوه وقار
بحر و اظهار سخاوت بچه در و چه گهرکوه و دعوی متانت بچه وزن وچه عیار
اختر ذات تو آن مطلع انوار قدمبود آن روز که خورشید صفت شعشعه بار
نه فلک داشت محاطی ز زمین ساکننه زمین داشت محیطی ز سپهر سیار
از پی خمیه دین آمده رمح تو ستونوز پی خانه شرع آمده تیغ تو حصار
ضربت تیغ تو با دشمن تو وقت نبردطعنه رمح تو با خصم تو گاه پیکار
می کند آنچه کند آتش سوزان با حسمی کند آنچه کند برق درخشان با خار
عجبی نیست بدر یوزه اگر بگشایدپیش تمکین گران سنگ تو دامن کهسار
نبود دور که از فیض بهار عهدتگر ز احجاز چو اشجار برآید اثمار
حبذا ذات شریف تو که از ایجادشدر جهان قدرت خود کرد خداوند اظهار
هرچه مقبول تو مختار خداوند جلیلهرچه مختار تو مقبول رسول مختار
هرچه در عرصه هستی ست ترا باد فداهرچه در عالم ایجاد ترا باد نثار
تو چو بیضائی و اولاد تو همچون انجمتو چو دریائی و اسباط تو همچون انهار
بسکه آوازه عدلت بجهان پیچیدستجز ز خصم تو بگوشی نرسد ناله زار
گر زرخ جود تو برقع نگشادی نشدینه تهی کیسه معادن نه تهی کاس بحار
منظر قدر ترا غرفه نیابد منظرمنبر جاه ترا پایه نیاید بشمار
سگ کوی تو زند خنده بآهوی خطاخاک پای تو زند طعنه بمشگ تاتار
بر ده در عهد رفاهیت عدلت نرگسفتنه را خواب گرانی که نگردد بیدار
روزگاریست جنابا که جفا پیشه سپهرکه گذشته ست مرا از ستمش کار زکار
داردم غرقه دریای غم و جز کرمتزورقی نیست کزین ورطه ام آرد بکنار
دلم از کاوش غم خون و ندارم چارهغمم از حوصله افزون و نیابم غمخوار
محرمی نه که کنم شرح غم خویش اعلاممونسی نه که کنم درد دل خود اظهار
همدمی نیست درین بادیه ام جز خارههمرهی نیست درین مرحله ام غیر از خار
بجلال تو خدیوا که ز بس حیرانمنقطه سان در خم این دایره بی پرگار
نه ز هم باز شناسد خردم لعل ز سنگنه ز هم باز شناسد نظرم گل از خار
نغمه عیش نداند دلم از ناله غمرنوحه جغد نداند دلم از بانگ هزار
ای خوش آن دولت جاوید که باشد ز نشاطاندر آن منزل فرخنده و آن طرفه دیار
کار من زمزمه چون مرغ چمن در گلشنکار من قهقهه چون کبک دری در کهسار
تا درین مرحله پر خطر حادثه خیزشود از جنبش افلاک پدیدار آثار
گیرد اعدای ترا کلفت ذلت بمیانآرد احباب ترا عشرت دولت بکنار
دشمنان تو نیابند محل جز گلخندوستان تو نیابند مکان جز گلزار
بدسگالان ترا جامه بود نیلی فامنیکخواهان ترا حله بود زرین تار