گنج

شمارهٔ ۴ - در مدح امام الثقلین ابوالسبطین گوید

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: ر۵۲ بیت
دوش بودم بخواب وقت سحرکه یکی کوفت حلقه ای بر در
گفتمش کیستی درین هنگامکز تو شد خواب خوش مرا از سر
نه بطبل آشنا هنوز دوالبر در خسروان عدل سیر
نه بگوشم رسید بانگ خروساز سرای عجوز خسته جگر
نه مؤذن شدی هنوز ببامنه ز مسجد کسی گشادی در
نه وزیدی بباغ باد صبانه بباغ آمدی نسیم سحر
گفت برخیز زآنکه بیداریپیش دانا ز خفتگی بهتر
همه هشیار و تو ز خوابی مستهمه بیدار و تو بخوابی در
در مدیح خدیو قلعه گشایخیز و برگیر خامه و دفتر
گفتم ای محرم دقیقه شناسگفتم ای همدم سخن گستر
رحم الله معشرالماضینجمله رفتند و مانده من مضطر
با تنی ناتوان و کامی خشکبا دلی خونچکان و چشمی تر
نه صدیقی که گرددم دمسازنه رفیقی که باشدم یاور
نه مرا کس بمقصدیست دلیلنه مرا کس به مطلبی رهبر
با چنین حال ابتری که بوددلم از خاطرم پریشانتر
کلک من چون شود مدیح سگالطبع من چون بود ستایشگر
گفت احسنت لیک میدانمکه بود کلک تو زبان آور
نیست امروز کس ز تو ا فصحنیست امروز از تو کس اشعر
سالها بس گذشته و گذردکه نیارد کند پدید آور
نه قرین تو کوشش ارکاننه عدیل تو بالش اختر
خامه برگیر و برنگار ورقدر مدیح امیر دین حیدر
فاتح خیبر آنکه او آمداز ازل جانشین پیغمبر
هم قضا پیش امر او طائعهم قدر پیش نهی او چاکر
جرعه ای از سخای او تسنیمساغری از عطای او کوثر
خلق دلخواه ونطق جان بخششنافه مشگ و طبله عنبر
آمدی ای خدیو ملک آراآمدی ای امیر دین پرور
دل و دست تو جود و احسان راکلک و تیغ تو بهر فتح و ظفر
این یکی موطن آن یکی مسکناین یکی مخزن آن یکی مطهر
طایر رزم را در آن عرصهکه شوی رزمجوی و کین آور
جانستان رمح تو بود شهبالسرفشان تیغ تو بود شهپر
بسکه تندست مرکبت بمثلگر تو خواهی کنی زبحر گذر
بگذرد آن بسرعتی کز آبکاسه سم او نگردد تر
گرم سیرست آنقدر که اگرگذر آرد بدشت پرآذر
آنچنان بگذرد که از آتشیکسر مو نسوزدش پیکر
چون گشائی تو دست و تیغ بچرخزیر ران باره گران لنگر
بگسلد خاک راز هم اعضابشکند چرخ را از هم چنبر
دیده از صولت تو خیل عدودیده از شوکتت صف لشکر
آنچه دیدی گیاه از آتشآنچه دیدی غبار از صرصر
برنشینی چو گاه رزم عدوبر یکی خنگ آسمان پیکر
سخت پی پهن سم و سینه فراختند تک تیز گوش و کوچک سر
خوش عنان پردو و سرین فربهخوش نشان کم خور و میان لاغر
بر یکی دست تیغ چون خورشیدبر یکی دست رمح چون اژدر
هم بلرزد زرزم تو خاقانهم بنالد ز سهم تو قیصر
رشح دست تو کیمیای حسنخاک پای تو توتیای بصر
گر شوی سرگران شها بمثلزین جهان و جهانیان یکسر
کند ایجاد قدرتت از نوعالمی دیگر آدمی دیگر
خسروا داورا چو دل نگرانبستم از درگه تو رخت سفر
از تو دارم امید آنکه کنمروضه ات را طواف بار دگر
معدن رحمی ای حمیده خصالمخزن فضلی ای خجسته سیر
حال من پرس عاجزم عاجزخبرم گیر مضطرم مضطر
تا که زاید گهر ز بطن صدفتا که آید شرر ز صلب حجر
دوستان ترا مکان جنتدشمنان ترا مقام سقر