گنج

شمارهٔ ۲ - یک قصیده

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: مرا۱۷ بیت
ای یافته، صبح از دمِ جان‌بَخْشِ تو، دَم راآموخته، بَحْر از کَفَت، آیینِ کَرَم را
در عهدِ جوان‌بختیِ عَدْلِ تو، عَجَب نیستگر پیرِ فلک، راست کند قامَتِ خَم را
آثارِ قدومت به پرده نشانده‌ستاز بأسِ قِدَم، عیسیِ فَرخُنده‌قَدَم را
گر یوسف و داوود وگر خضر و مسیحاستدارند ز تو چون ز تو، جَم، خیل و حَشَم را
این چهره‌یِ تابنده و آن نغمه‌یِ جان‌بَخْشاین هستیِ پاینده و آن مُعْجِزِ دَم را
غَوّاصِ خِرَد می‌کُند و کَرده بسی غوصچه لُجِّه‌یِ هستی و چه دریایِ عَدَم را
آن دُرِّ یتیمی، تو که نه هست و نه بوده‌ستمانندِ تو، یکتاگُهَری، بَحْرِ قِدَم را
در پیشِ سَحابِ کَرَمَت از چه گرفته؟ای آن‌که ادا کرده کَفَت حَقِّ کَرَم را
دریا ز صدف کاسه دریوزه وگرنهجودت ز گُهَر کَرده تُهی، کیسه‌یِ یَم را
اندیشه‌یِ عَزْمَت کَنَد از کشورِ هستیکوتاه‌تر از عُمْرِ عَدو، دستِ سِتَم را
از نهی تو رامشگر ناهید نمودهدر محفل افلاک فراموش نعم را
انداخته از دیده حوران بهشتینظاره روی تو گلستان ارم را
با جود تو چشمم به مه و مهر فلک نیستگیرم که بمن بذل کند این دو درم را
هر چند شکستند شها مدح سگالاندر عهد ثنا گستریم لوح و قلم را
پویم بچه سامان ره نعتت که نشایدکس مشت خسی تحفه برد باغ ارم را
با دست تهی آمده ام زانکه نزیبدجز دست تهی تحفه خداوند کرم را
خوش آنکه بحکم تو کشد کاتب اعمالبرنامه ام از اجرمدیح تو قلمرا