شمارهٔ ۱ - در لذت غم و مدح رسول اکرم (ص) با تجدید مطلع گوید
حاشا که کَشَم بَهْرِ طَرَب، ساغَرِ جَم رااز غَم چه شکایت، منِ خوکرده به غَم را؟
هیهات کز اَیّامِ حَیاتش بِشُمارمروزی که نیابم به دل، آسیبِ اَلَم را
زنهار که می نوشم و بیهوده بخندمتا یافتهام چاشنیِ زهرِ ستم را
ای عشرتیان! اینهمه انکار ز غم چیست؟رفتم بچشانم به شما، لِذَّتِ غم را
ذوقِ اَلَم از سینهیِ خونینجگران پُرْسکافسردهدلان، قَدْر بدانند اَلَم را
آن قدر شناسم که چو شبها، سِتَم و غَمسازند به سرمنزلِ من، رنجه، قدم را
از ذوق زَنَم بوسه و بر دیده گُذارمشکرانهیِ آن پایِ غَم و دستِ سِتَم را
از بس که چو دیرینه رفیقانِ موافقدانیم غنیمت، من و غَم، صحبتِ هم را
زان بیم که افتد به میان، طرحِ جداییغَم، دامنِ من گیرد و من، دامنِ غَم را
غم نیست اگر بَرشِکَند مَحْفِلِ عِشْرَتیارب که شکستی نرسد مَجْلِسِ غَم را
یارانِ غَمآشام چو با هم بنشینندتا باز نمایند به هم طاقتِ هم را
افتد چو به من، دور بگویند که دوراناز حوصله، افزون دَهَدَم ساغَرِ جَم را
دی برد فریبِ هَوَسَم، جانِبِ گُلْشَنگفتم به صبا کز چه کنم چارهیِ غَم را؟
حاشا که دگر، لب به شکرخنده گُشَایمآن به که کنم صَرْفِ غَمی، این دو سه دَم را
از باده اگر تائِبم، از زُهْد و وَرَع نیستای آنکه به من، عَرْضِه کُنی ساغَرِ جَم را
ساقی اگرم دوست بُوَد بوسم و نوشمریزَد همه گر در قَدَحَم، شربتِ سَم را
دوشینه که پنهان ز خرد بود خیالمتا یاد کنم چاره، جگرکاویِ غم را
رفتم به خَرابات و چو پیرِ خِرَدَم دیددر پایِ خُم افتاده و درباخته دَم را
گفتا که ز تهجُرعهیِ جَم، دل نَگُشایدبُگذار ز کَف، ساغَر و بَردار قَلَم را
اوراقِ معانیت، فراموش و تو خاموشمپسند از این بیش، نگهبانیِ دَم را
تاری دو سه از زلفِ عروسانِ سخن کَششیرازه کن این دفترِ پاشیده ز هم را
این نغمه چو شد گوشزدِ شاهِدِ طَبْعَمبگذاشت در این عرصه، دلیرانه، قدم را
گفتم، بُوَد آن بِه که به آرایشِ عنوانمَدْحی کُنَم و تُحْفِه بَرَم فَخْرِ اُمَم را
آسوده یثرب شهِ لولاک، محمد (ص)کز قُرْبِ حَریمش، شَرَف افزوده حَرَم را