گنج

شمارهٔ ۹ - ایدوست

۱۰ بیت
ما را ز غم عشق تو ایدوست بس آخرآن شادی وصل تو کجا رفت پس آخر
وصل تو ز من رفت و پس وی نگرانمگر باز نگردد نکند روی پس آخر
داریم هوا و هوس وصل تو در سرجاوید نمانند هوا و هوس آخر
هم با من بیچاره بیک حجره درآئیگردد دل تو نرم بگفتار کس آخر
یکروز نیاید که یکی یار موافقبا تو نفسی صدق زند بی مگس آخر
وز صحبت ناجنس خسان دست بداریتا چند بود صحبت ناجنس و خس آخر
گر عمر من از دهر بجز یکنفسی نیستبا تو بهمان یکنفسم هر نفس آخر
هرگز بر من بی دگری راه ندانیره رفت نداند بر موئی جرس آخر
ای زلفک تو دزد و دل من عسس اوآندزد بدست آرد یکشب عسس آخر
فریاد رسم کوئی یکروز بجانتچون کار بجان آمد فریادرس آخر