گنج

شمارهٔ ۱۰ - عشق و بهار

۱۰ بیت
عشق و بهار و فرقت یار و تن نزارآورده اند بر دل من کار و صعب کار
تیمار دوست با من و از من بریده اوستهجران یار با من و از من گسسته یار
فصل بهار با من نازک چو برگ گللشگر برون زدم چو گل سرخ در بهار
تا کامکار گردم بر دشمنان ملکیکسو شدم ز برگ گل سرخ کامگار
هنگام گل ز لعبت گلرخ جدا شدمدر دیده وصال خلیدم ز هجر یار
بر اختیار خلق نه بر اختیار خویشبهر صلاح خلق سفر کردم اختیار
جستند خلق رنج من از مهربان خویشمن رنجشان کشیدم و بر خود نهاده بار
رنجیست اینکه چون بحقیقت نگه کنمناز است و راحت از پس این رنج بی شمار
ای گلبن نشاط دل من بفضل کنبی من مباش تازه و بر گل مکن کنار
تا من چو از سفر برسم از رخان توبر گل کنم کنار خود ای چون گل بهار