شمارهٔ ۴ - عهد و وفا
ای شده عهد تو بر کینه و پیکار درستبهوفا عهد تو ناآمده یکبار درست
با من ار عهد تو را نیست درستی و وفاهست با تو بهوفا عهد من ای یار درست
بُت دلداری و من عاشق دلدادهٔ توعهد من با تو بوَد چاره و ناچار درست
گر مرا عهد تو ای دوست شکسته است رواستآن شکسته است که نَدْهَمْش به بسیار درست
به عزیزیست مرا عهد تو هم قیمت زرز رخی زرد و شکسته نه چو دینار درست
ای نمودار ز بتخانه فَرخار به مابه تو گردد صفت لعبت فرخار درست
کاروانهای تِبت دارد زلف تو به همبه یکی تار شکسته به یکی تار درست
از شکنهای سیهجعد تو باید پرسیدخبر گمشدگان ره تاتار درست
همه در حسن و جمال تو بدیدم عیانآنچه از یوسف مصریست به اخبار درست
گر تو را گویم صد یوسف گویم که بدینصد یک از وصف تو شد گفته مپندار درست
با من اوصاف تو نایافته گر رو بکنمپیش دهقان اجل احمد سمسار درست
هنری عین دهاقین که کجا و چه خردجز به عین هنرش ندهد دیدار درست
آن خداوندی که رای و روش روشن اوستبه همه شغل صواب و به همه کار درست