شمارهٔ ۲ - دلبر جانان
باز دیگر ره دل من دلبری جانان گرفتباز کاری کان بلا بد بر دل و بر جان گرفت
باز بیچاره دلم در جور آن دلبر بماندباز مسکن جان مسکین کوی آن جانان گرفت
جان و دل را از من آن جانان دلپرور ربودبوده و نابوده و یاد مرا نسیان گرفت
ساخت کار جان و دل را دلبر جانان ولیکسوخت از هجران تنم کز هر یکی هجران گرفت
مونس جان و دل من دلبر جانان منآدمیزاد است لیکن روی و خوی جان گرفت
تا بر او پیدا شوم پنهان شود از من همیگوئی از من آشکارا جان و دل پنهان گرفت
روی اگر گویم به من بنمای ننماید به منوای حال آنکه چون من بار نافرمان گرفت
طوف کردم گرد کوی او برای روی اوناگهان از چشمه های چشم من طوفان گرفت
در میان گریه ناگه آه کردم از جگرتا همه کویش بر آب و آتش سوزان گرفت
هر چه کردم تا ببینم روی او سامان نشدکار چون من عاشقی هرگز کجا سامان گرفت؟
بیدل و بیجان و بیجانان و دلبر ماندهامکیست آن کو کار دشوار مرا آسان گرفت
تا نیابم دلبر و جانان نیابم جان و دلبیدل و بیجان ز مولانا سبق نتوان گرفت