شمارهٔ ۸ - بیداری ما
نیست او را سر موئی سر سودائی ماکار شد سخت، مگر بخت کند یاری ما
تا به آهوی ختن، نسبت چشمت دادندشهره گردید به هر شهر، خطا کاری ما
گر بدادیم بهای دهنت نقد روانسود بردیم که شد هیچ خریداری ما
همه شب تا به سحر، از غم رویت شادیمبه امیدی که بیائی تو به غمخواری ما
چند آزار دل ما دهی، ای راحت جانراحت جان مگرت هست، دل آزاری ما؟
تو که چون سرو، ز آسیب خزان آزادیچه غمی باشدت از حال گرفتاری ما؟
چشم فتّان تو را دوش، بدیدم در خوابای بسا فتنه که برخاست ز بیداری ما