شمارهٔ ۵۳ - پریدن از آشیانه
ترنج غبغب آن یوسف عزیز چو دیدمچنان شدم که به جای ترنج، دست بریدم
ز قهر تیغ کشیدی، به سوی من بدویدیز من تو سر ببریدی، من از تو دل نبریدم
نشست یار به محفل، گذشت قافله غافلکه هر چه من بدویدم، به گرد او نرسیدم
مپرس حالت مجنون ز سایه پرور شهریز من بپرس که با سر، به کوی دوست دویدم
مرا هوای پریدن نبود از پی طوبیبهشت روی تو دیدم، از آشیانه پریدم
توئی که سوختیم از فراق و رحم نکردیمنم که سوختم و ساختم، نفس نکشیدم
رموز غیب که یزدان بجبرئیل نگفتیمن از گدای در کوی می فروش شنیدم
هر آنچه تخم طرب کاشتم به مزرعهٔ دلز بخت بد چو صبوحی گیاه غم درویدم