شمارهٔ ۵۲ - دلبر فرزانه
طالب طرّه خم در خم جانانه شدمعاقلان سلسله آرید که دیوانه شدم
در جهان بودنم از دوستی اوست بلیشایق گنج بدم، ساکن ویرانه شدم
خادم مسجد آدینه اگر بودم دوشاز دم پیر مغان خازن میخانه شدم
نکنم سجده بشکرانه چرا تا که چنینفارغ از صومعه و سبحهٔ صد دانه شدم
از من ایدوست مباش اینهمه بیگانه که منآشنای تو شدم، کز همه بیگانه شدم
تا چو آن شمع شب افروز باغیار توئیز آتش غیرت دل، غیرت پروانه شدم
گر جنون دارم، اگر عقل، صبوحی باریرفتم و مایل آن دلبر فرزانه شدم