شمارهٔ ۵۰ - آوازۀ عاشقی
تا بوسه از آن لعل دلآرام گرفتمجانم به لبم آمد و، آرام گرفتم
منعم مکن از دیدن قد و رخ و چشمشمن انس به سرو و گل و بادام، گرفتم
ساقی! بر من قصهٔ جمشید چه خوانیجمشید منم تا به کفم جام گرفتم
بدنام مخوان زاهدم از عشق، که تا مندر حلقهٔ عشّاق شدم، نام گرفتم
سودای خوشی دوش به آن ماه نمودمجان دادم و یک بوسه به انعام گرفتم