شمارهٔ ۴۸ - شیفتۀ شیدایی
ز عشق روی تو، چون بلبل از گلشکفته گرددم، هر دم گل از گُل
ز روی و موت دانستم، نداردگل از سنبل جدائی، سنبل از گُل
دهانست و لب این، یا خضر بستهبه روی چشمهٔ حیوان، پل از گُل
گلی بر سر زده آن سرو قامتو یا ماهیست دارد کاکل از گُل
ز بلبل نیست این غلغل به گلشنبود این شورش و این غلغل از گُل
مرا گوئی که چشم از او بپوشانچگونه چشم پوشد بلبل از گُل
صبوحی تا گلاندامت به پهلوستبده دل بر گل و، بستان مل از گُل