گنج

شمارهٔ ۴۱ - نقش تو

قافیه: یرکشید۶ بیت
آن‌که رخسار تو با زلف گره‌گیر کشیدفکرها کرد که باید به چه تدبیر کشید
مدّتی چند بپیچید بخود آخر کارماه را از فلک آورد بزنجیر کشید
خامه می‌خواست که مژگان ترا برداردراست بر سینهٔ عشاق تو صد تیر کشید
چون بیاراست بدان حُسن دلاویز تُراقلم اندر کف نقّاش تو تکبیر کشید
گردش خامه تقدیر غرض نقش تو بودکز ازل تا به ابد این همه تأخیر کشید
دیده از تاب ، چه بسیار ز شب‌ها ، که گشود؟کانتظار تو بسی این فلک پیر کشید