گنج

شمارهٔ ۴۰ - نقاش تقدیر

قافیه: یرکشید۱۰ بیت
سالها قد تو را خامهٔ تقدیر کشیدقامتت بود قیامت که چنین دیر کشید
خواست رخسار تو با زلف گره گیر کشدفکرها کرد که باید به چه تدبیر کشید
مدتی چند بپیچید به خود و آخر کارماه را از فلک آورد و به زنجیر کشید
جای ابروی تو نقاش، پس از آهوی چشمتا به بازیچه نگیرند دم شیر کشید
بعد چشم تو، مصوّر چو به ابرو پرداختشد چنان مست که بر روی تو شمشیر کشید
دل اسیر مژه‌ات از عدم آمد به وجودهمچو صیدی که مصوّر به دم شیر کشید
پیشِ تشریفِ رَسایِ کرَمِ دستِ ازل،منّت از کوتهی خامهٔ تقدیر کشید
لاغری بین که در اندیشهٔ نقشم، نقّاشآنقدر ماند که تصویر مرا پیر کشید
گر خرابم کنی ای عشق چنان کن، باریکه نشاید دگرم منّت تعمیر کشید
نتوان بهر علاج دل دیوانهٔ مااز سر زلف به دوش این همه زنجیر کشید