گنج

شمارهٔ ۳۹ - مژدۀ دیدار

به گوشم مژده‌ای آمد که امشب یار می‌آیدبه بالین سرم آن سرو خوشرفتار می‌آید
کبوتر وار، دل پر می‌زند در مجمر حسنشچنان تسکین دلم کان آتشین رخسار می‌آید
همی در انتظارم، کی شود یارم ز در، داخلبه مهمانی برم با حشمت بسیار می‌آید
فضای این جهان از عطر گل پر گشته و گویانگار من همی با زلف عنبر بار می‌آید
مشو غمگین صبوحی گر دلت رفته است از دستتچرا؟ گر می‌رود دل از کفت دلدار می‌آید