گنج

شمارهٔ ۳۷ - ماجرای دل

گفته بودی که بیائی، غمم از دل برودآنچنان جای گرفته است که مشکل برود
پایم از قوت رفتار، فرو خواهد ماندخنک آن کس که حذر کرد، پی دل برود
گر همه عمر، نداده است کسی دل به خیالچون بیاید به سر کوی تو، بی‌دل برود
کس ندیدم که در این شهر، گرفتار تو نیستمگر آنکس که به شب آید و غافل برود
ساربان! تند مران، ورنه، چنان می‌گریمکه تو و ناقه و محمل، همه در گل برود
سر آن کشته بنازم که پس از کشته شدنسر خود گیرد و اندر پی قاتل برود
باکم از کشته شدن نیست، از آن می‌ترسمکه هنوزم رمقی باشد و قاتل برود
گر همه عمر صبوحی خوش و شیرین باشداین سخن ماند ندانم که چه با دل برود