شمارهٔ ۳۶ - چشم هندو
یاد از آن روزی که کس را ره در این محضر نبودما و دل بودیم و غیر از ما کس دیگر نبود
آشنا با لعل جانبخش تو هر شب تا سحروقت مستی جز لب ما و لب ساغر نبود
زلف جادویش چنین جادوگری بر سر نداشتچشم هندویش چنین طرّار و وحشیگر نبود
جز زبان شانه و دست من و باد صبادست کس با زلف مشکین تو بازیگر نبود
چهر زرد و اشک گلگونم بها و قیمتیداشت در نزد تو و حاجت به سیم و زر نبود
دوش در مستی بعزم کشتنم برخاست لیکمردم از حسرت که در دستش چرا خنجر نبود
قصّهها از بیوفاییها صبوحی تا ابدبر زبانها رانده شد لیکن مرا باور نبود