شمارهٔ ۳۳ - همت مردانه
ای خوش آنانکه قدم بر در میخانه زدندبوسه دادند لب ساقی و پیمانه زدند
به حقارت منگر باده کشان را، کاین قومپشت پا بر فلک از همّت مردانه زدند
خون من باد حلال لب شیرین دهنانکه به کار دل من، خندهٔ مستانه زدند
جانم آمد به لب امروز، مگر یاران دوشقدح باده به یاد لب جانانه زدند؟
مردم از حسرت جمعی که از آن حلقهٔ زلفسر زنجیر به پای من دیوانه زدند
عاقبت یک تن از آن قوم نیامد به کنارکه به دریای غمت از پی دردانه زدند
بندهٔ حضرت شاهی شدم از دولت عشقکه گدایان درش، افسر شاهانه زدند
هیچکس در حرمش راه ندارد کاینجادست محروم به هر محرم و بیگانه زدند
گرچه کاشانهٔ دل، خاص غم مهر تو نیستپس، چرا مهر تو را بر در این خانه زدند؟
دل گم گشتهٔ ما را نبود هیچ نشانمو به مو هر چه سر زلف تو را شانه زدند
آخر از پیرهن چاک صبوحی سر زدآتشی را که نهان بر پر پروانه زدند