شمارهٔ ۳۲ - خمخانه حق
شام هجران مرا صبح نمایان آمدمحنت آخر شد و اندوه به پایان آمد
نفس باد صبا باز مسیحائی کردمگر از زلف خم اندر خم جانان آمد
شکر ایزد که دگر بار، به کوری رقیبدلبرم شاد رخ و خرّم و خندان آمد
عجبی نیست گرم از کرم پیر مغانرنج راحت شد و هم درد به درمان آمد
گرچه بسیار چشیدی ستم زهر فراقدلبر شاد به بزمت شکرستان آمد
ساقیا! ساغر لبریز از آن باده بدهکه ز خمخانهی حق، هدیه به مستان آمد
مطرب آغاز کن آن نغمهی داوودی راکه ز الحان خوشش، جان به سلیمان آمد
مژده ای صدرنشینان صف میکده، بازکه صبوحی ز حرم مست و غزلخوان آمد