شمارهٔ ۲۸ - زخم و مرهم
تا صبا شانه بر آن زلف خم اندر خم زدآشیان دل صد سلسله را، برهم زد
تابش حسن تو در کعبه و بتخانه فتادآتش عشق تو، بر محرم و نامحرم زد
تو صنم قبلهٔ صاحب نظرانی امروزکه زنخدان تو آتش به چه زمزم زد
حال دلسوختهٔ عشق، کسی میداندکه به دل، زخم تو را در عوض مرهم زد
خجلت و شرم، به حدّیست که در مجلس دوستآستین هم نتوان بر مژهٔ پر نم زد