شمارهٔ ۲۷ - بهانه
دلبر به من رسید و جفا را بهانه کردافکند سر به زیر، حیا را بهانه کرد
آمد به بزم و، دید من تیره روز راننشست و رفت، تنگی جا را بهانه کرد
رفتم به مسجد از پی نظارهٔ رخشبر رو گرفت دست و، دعا را بهانه کرد
آغشته بود پنجهاش از خون عاشقانبستن به دست خویش حنا را بهانه کرد
خوش میگذشت دوش صبوحی به کوی اوبر جا نشست و، شستن پا را بهانه کرد