شمارهٔ ۲۴ - نظاره
جلوهٔ روی تو آفتاب نداردنشئهٔ ماء تو را شراب ندارد
طرّه مده پیچ و تاب، باز کن از همغالیه آنقدر پیچ تاب ندارد
زلف تو بر روی تو بود، عجبی نیستهر بچه ای ز آتش، اجتناب ندارد
ما همه دیوانهٔ توئیم، که مجنونروز جزا پرسش و حساب ندارد
پیر و جوان عاشق جمال تو هستندعشق، تخصّص به شیخ و شاب ندارد
عاشقی آموز از جمال نکویانعشق بتان، دفتر و کتاب ندارد
عشق تو دل برد یک نظاره که کردمعشق، مگر شور و انقلاب ندارد؟