گنج

شمارهٔ ۲۵ - شب هجران

دیده در هجر تو شرمندهٔ احسانم کردبس که شب‌ها گهر اشک به دامانم کرد
عاشقان دوش ز گیسوی تو دیوانه شدندحال آشفتهٔ آن جمع پریشانم کرد
تا که ویران شدم آمد به کفم گنج مرادخانهٔ سیل غم آباد که ویرانم کرد
شمّه‌ای از گل روی تو به بلبل گفتمآن تُنُک حوصله رسوای گلستانم کرد
داستان شب هجران تو گفتم با شمعآنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد