شمارهٔ ۲۳ - دام و دانه
دلی که در خم زلف تو شانه میطلبدچو طایری است که شب، آشیانه میطلبد
ز شوق خال تو، دل میتپد در آن خم زلفحریص بین، که به دام است و، دانه میطلبد
دلم به خانه خرابی خویش میگریدچو بهر زلف تو مشّاطه شانه میطلبد
ز بهر کشتنم این بس که دوستدار وی امدگر چرا پی قتلم، بهانه میطلبد
چو مفلسی است که خواهد ز ممسکی نعمتکسی که راحتی از این زمانه، میطلبد
هزار مرتبه بستی به روی من در و بازدلم گشایش از این آستانه میطلبد