شمارهٔ ۲۱ - آتشی در خرمن
عشق آمد دامن جانم گرفتشحنهٔ شوقم گریبانم گرفت
عشوهای فرمود چشم کافرشزاهد دین گشت و ایمانم گرفت
رشته ای در کف ز زلف سر کششگرچه مشکل آمد آسانم گرفت
آفتابی گشت تابان در مهشتحت و فوق و کاخ و ایمانم گرفت
از شراره آه و برق سینه سوزآتشی در خرمن جانم گرفت
بس ز گلها بیوفائی دیده امخیمهٔ گل از گلستانم گرفت
چون صبوحی عاقبت لعل لبتدر میان آب حیوانم گرفت