شمارهٔ ۱۹ - تشنگی
بر سر مژگان یار من مزن انگشتآدم عاقل به نیشتر نزند مشت
پرده چو باد صبا ز روی تو برداشتریخت به خاک آبروی آتش زرتشت
پیش لبت جان سپردم و به که گویمبر لب آب حیات، تشنگیم کشت
پشت مرا گر غمت شکست، عجب نیستبار فراق تو، کوه را شکند پشت
خون مرا چشم جادوی تو نمیریختاز پی قتلم لبت به شیر زد انگشت
مغبچگان، پای از نشاط بکوبیددختر رز میرود به حجلهٔ چرخشت
کافر و مؤمن چو روی خوب تو بینندآن به کلیسا و این به کعبه کند پشت
دشمن اگر میکُشد، به دوست توان گفتبا که توان گفت اینکه: دوست مرا کُشت؟
آب حیاتش تراود از بن ناخنآنکه لبت را نشان دهد به سر انگشت
کام، صبوحی نبرد از لب لعلتتا که به خون جگر چو غنچه نیاغشت