گنج

شمارهٔ ۱۲ - دل گمشده

عشقت آتش به دل کس نزند تا دل ماستکی به مسجد سزد آن شمع که بر خانه رواست
به وفائی که نداری قسم ای ماه جبینهر جفائی که کنی در دل من عین وفاست
اگر از ریختن خون من‌ات خرسندی استاین نه خونست بیا دست بر آن زن که حناست
سر زلف تو چنین مشکِ تر آورده به شهرای حریفان ز ختن مشک نخواهید، خطاست
من گرفتار سیه چردهٔ شوخی شده‌امکه به من دشمن و با مردم بیگانه صفاست
یوسف از مصر سفر کرد و بدین‌جا آمدگو به یعقوب که فرزند تو در خانهٔ ماست
روزی آیم به سر کوی تو و جان بدهمتا بگویند که این کشتهٔ آن ماه‌لقاست
زود باشد که سراغ من دل گمشده رااز همه شهر بگیرند، صبوحی به کجاست