گنج

شمارهٔ ۱۱ - گل بادام

سُرخ و بیجاده رخ و تازه لب از باده و مسترفته از غایتِ مستی گلِ بادام از دست
مُتِرَشِّح غد و موزون قد و میگون لب و مستجامه گلنار و کمر زرکش و ساغر در دست
طُرّه‌اش شعبده‌باز و نگهش شهرآشوبچشم بیمار و دو ابروی وی بیمارپرست
سرِ زلفش که به تحریکِ صبا رقصی داشتهر قدم طَبلهٔ مُشکی به سرِ توده شکست
دیرگاه از می هوش آمد و بیمارم دیدگفت: افسوس که بر دیدهٔ رَه خوابت هست
گفتم: از دستِ خیالِ تو، بخندید و بگفت:کامشب آیا هوسِ وصلِ نگارینت هست
جَستَم از جای به صد شوق که آری آریای مبارک شبِ آن کس که ز هجرِ تو برست
سرو قدّش به خرام آمد و با صد شفقتبر سر کهنه لحافی که مرا بود نشست
کرد تا وقتِ صباحم به صبوحی مشغولز اختلاطِ می و معشوق شدم بی‌خود و مست