غزل شمارهٔ ۹۹ - باده وحدت
سر برآرید حریفان که سبویی بزنیمخواب را رخت بپیچیم و به سویی بزنیم
باز در خم فلک باده وحدت صافی استسر برآرید حریفان که سبویی بزنیم
ماهتابست و سکوت و ابدیت یا نیزسر سپاریم به مرغ حق و هویی بزنیم
خرقه از پیر فلک دارم و کشکول از ماهتا به دریوزه شبی پرسه به کویی بزنیم
چند بر سینه زدن سنگ محبت باریسر به سکوی در آینهرویی بزنیم
آری این نعره مستانه که امشب ما راستبه سر کوی بت عربدهجویی بزنیم
خیمه زد ابر بهاران به سر سبزه که بازخیمه چون سرو روان بر لب جویی بزنیم
رسمهای کهن ابنای زمان نو کردندما هم این خرقه بشوییم و اتویی بزنیم
گو همه کوزهٔ تهمت به سرِ ما شکنندما نه آنیم که سنگی به کدویی بزنیم
بیش و کم سنجش ما را نسزد ورنه که ماآن ترازوی دقیقیم که مویی بزنیم
شهریارا سر آزاده نه سربار تن استچه ضرورت که دم از سر مگویی بزنیم