غزل شمارهٔ ۱۰۰ - خون سیاووش
هر سحر یاد کز آن زلف و بناگوش کنیمروز خود با شب غم دست در آغوش کنیم
دوش، شب در خمِ گیسوش به پایان آمدامشب از زلف سخن تا به سر دوش کنیم
دل بیمار نتابد تب آن نرگس مستمگر از شربت لعلش شکری نوش کنیم
بلبلانیم که گر لب بگشائیم ای گلهمه آفاق در اوصاف تو مدهوش کنیم
شب هجران چو شود صبح و برآید خورشیدداستان غم دوشینه فراموش کنیم
هوش اگر آفت عشق تو شود زان لب لعلعشوه ای صاعقه خرمن آن هوش کنیم
اهل دل را نبود تفرقه ای جان بازآقصه معرفت این است اگر گوش کنیم
اشک روشنگر چشم است ولیکن نه چنانکه چراغ دل افروخته خاموش کنیم
خون دل ریخته ترک نگهی کو رستم تا ز توران طلب خون سیاووش کنیم
از در توبه خطاپیشه دلا عذر گناهعرضه با شاه گنهبخش خطاپوش کنیم
شهریارا غزل نغز تو قولیست قدیمسخنی تازه گرت هست بگو گوش کنیم