گنج

غزل شمارهٔ ۹۸ - جرس کاروان

از زندگانی‌ام گله دارد جوانی‌امشرمندهٔ جوانی از این زندگانی‌ام
دور از کنار مادر و یاران مهربانزال زمانه کُشت به نامهربانی‌ام
دارم هوای صحبت یاران رفته رایاری کن ای اجل که به یاران رسانی‌ام
پروای پنج روز جهان کی کنم که عشقداده نوید زندگی جاودانی‌ام
چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیروز دور مژدهٔ جرس کاروانی‌ام
یک شب کمند گیسوی ابریشمین بتابای ماه اگر ز چاه به در می‌کشانی‌ام
گوش زمین به نالهٔ من نیست آشنامن طایر شکسته‌پر آسمانی‌ام
گیرم که آب و دانه دریغم نداشتندچون می‌کنند با غم بی‌هم‌زبانی‌ام
ای لالهٔ بهار جوانی که شد خزاناز داغ ماتم تو بهار جوانی‌ام
گفتی که آتشم بنشانی ولی چه سودبرخاستی که بر سر آتش نشانی‌ام
در خواب زنده‌ام که تو می‌خوانی‌ام به خویشبیداری‌ام مباد که دیگر نرانی‌ام
شمعم گریست زار به بالین که شهریارمن نیز چون تو همدم سوز نهانی‌ام