غزل شمارهٔ ۸۱ - خمار انتظار
شب گذشته شتابان به رهگذار تو بودمبه جلد رهگذر اما در انتظار تو بودم
به سایههای گریزان شبیه بودم و چون بادبه خوی وحشی و با وحشت و فرار تو بودم
نیامدی که دل من در اختیار من آریوگرنه تا به سحر من در اختیار تو بودم
تو نشئه تخت و خماری ندیدهای که بگویمچگونه خُرد و خراب تو و خمار تو بودم
نسیم زلف تو پیچیده بود در سر و مغزمخمار و سست ولی سخت بی قرار تو بودم
همه به کاری و من دست شسته از همه کاریهمه به فکر و خیال تو و به کار تو بودم
خزان عشق نبینی که من به هر دمی ای گلدر آرزوی شکوفائی و بهار تو بودم
اگر که دل بگشاید زبان به دعوی یاریتو یار من که نبودی منم که یار تو بودم
چو لاله بود چراغم به جستجوی تو در دستولی به باغ تو دور از تو داغدار تو بودم
به کوی عشق تو راضی شدم به نقش گدائیاگرچه شهره به هر شهر و شهریار تو بودم