گنج

غزل شمارهٔ ۸۰ - بخت خفته و دولت بیدار

ماهم آمد به در خانه و در خانه نبودمخانه گوئی به سرم ریخت چو این قصه شنودم
آن که می خواست برویم در دولت بگشایدبا که گویم که در خانه به رویش نگشودم
آمد آن دولت بیدار و مرا بخت فروخفتمن که یک عمر شب از دست خیالش نغنودم
آنکه می خواست غبار غمم از دل بزدایدآوخ آوخ که غبار رهش از پا نزدودم
یار سود از شرفم سر به ثریا و دریغاکه به پایش سر تعظیم به شکرانه نسودم
ای نسیم سحر آن شمع شبستان طرب راگو به سر می‌رود از آتش هجران تو دودم
جان فروشی مرا بین که به هیچش نخرد کساین شد ای مایه امید ز سودای تو سودم
به غزل رام توان کرد غزالان رمیدهشهریارا غزلی هم به سزایش نسرودم