غزل شمارهٔ ۷۹ - حراج عشق
چو بستی در به روی من، به کوی صبر رو کردمچو درمانم نبخشیدی، به دردِ خویش خو کردم
چرا رو در تو آرم من؟ که خود را گم کنم در تو؟به خود باز آمدم، نقشِ تو در خود جستوجو کردم
خیالت سادهدلتر بود و با ما از تو یکروترمن اینها، هر دو، با آیینهٔ دل روبهرو کردم
فشردم با همه مستی، به دل سنگ صبوری راز حال گریهٔ پنهان، حکایت با سبو کردم
فرود آ ای عزیز دل! که من از نقش غیر توسرای دیده با اشکِ ندامت شستوشو کردم
صفایی بود دیشب با خیالت خلوتِ ما راولی من باز پنهانی، تو را هم آرزو کردم
مَلول از نالهٔ بلبل، مباش ای باغبان! رفتمحلالم کن اگر وقتی، گلی در غنچه بو کردم
تو با اَغیار، پیشِ چشمِ من، مِی در سبو کردیمن از بیم شماتت، گریه پنهان در گلو کردم
حراجِ عشق و تاراجِ جوانی، وحشتِ پیریدر این هنگامه، من کاری که کردم یاد او کردم
ازین پس شهریارا ما و از مردم رمیدنهاکه من پیوند خاطر با غزالی مشکمو کردم