گنج

غزل شمارهٔ ۸۲ - دوست ندیدم

به تیره‌بختی خود کس نه دیدم و نه شنیدمز بخت تیره خدایا چه دیدم و چه کشیدم
برای گفتن با دوست شکوه‌ها به دلم بودولی دریغ که در روزگار دوست ندیدم
وگر نگاه امیدی به سوی هیچکسم نیستچرا که تیر ندامت بدوخت چشم امیدم
به غیر دام ندیدم به هر کسی که شدم رامدگر چو طایر وحشی ز آب و دانه رمیدم
رفیق اگر تو رسیدی سلام ما برسانیکه من به اهل وفا و مروتی نرسیدم
منی که شاخه و برگم نصیب برق بلا بودبه کشتزار طبیعت ندانم از چه دمیدم
یکی شکسته‌نوازی کن ای نسیم عنایتکه در هوای تو لرزنده‌تر ز شاخهٔ بیدم
ز آب دیده چنان آتشم کشید زبانهکه خاک غم به سرافشان چو گرد باد دویدم
گناه اگر رخ مردم سیه کند من مسکینبه شهر روسیهان شهریار روی سپیدم