غزل شمارهٔ ۷ - طور تجلی
شب به هم درشکند زلف چلیپایی راصبحدم سردهد انفاس مسیحایی را
گر از آن طور تجلی به چراغی برسیموسی دل طلب و سینه سینایی را
گر به آیینه سیماب سحر رشک بریاشک سیمین طلبی آینهسیمایی را
رنگ رؤیا زدهام بر افق دیده و دلتا تماشا کنم آن شاهد رؤیایی را
ناشناسی و چنین شیفتهام ساختهایوای اگر باز کنی روی شناسایی را
از نسیم سحر آموختم و شعله شمعرسم شوریدگی و شیوه شیدایی را
پوست تختی و سبویی و کتابی، شمعیپر کند چالهٔ درویشی و دارایی را
جان چه باشد که به بازار تو آرد عاشققیمت ارزان نکنی گوهر زیبایی را
نیش و نوش است جهان خوش به هم انداختهاندلذّتِ عاشقی و ذلّتِ رسوایی را
در دماغ من شوریده چه سودا انگیختآنکه با زلف تو آموخت سمنسایی را
سرو خواهد که به بالای تو ماند مسکینکاین همه مشق کند شوخی و رعنایی را
طوطیم گویی از آن قند لب آموخت سخنکه به دل آب کند شکر گویایی را
دل به هجران تو عمریست شکیباست ولیبار پیری شکند پشت شکیبایی را
گوهر عشق توام حوصله دریا خواهدگوهری خواهمت این حوصله دریایی را
ساز مرغِ سَحَرَم درس ارسطویی بودحکمت آموختی این طفل الفبایی را
شب به مهتاب رخت بلبل و پروانه و گلشمع بزم چمنند انجمنآرایی را
صبح سرمیکشد از پشت درختان خورشیدتا تماشا کند این بزم تماشایی را
جمع کن لشکر توفیق که تسخیر کنیشهریارا قرق عزلت و تنهایی را