غزل شمارهٔ ۱۳۲ - شمشیر قلم
نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردیگرچه او کرد دل از سنگ تو تقصیر نکردی
شرمسار توام ای دیده ازین گریه خونینکه شدی کور و تماشای رخش سیر نکردی
ای اجل گر سر آن زلف درازم به کف افتدوعده هم گر به قیامت بنهی دیر نکردی
وای از دست تو ای شیوه عاشق کش جانانکه تو فرمان قضا بودی و تغییر نکردی
مشکل از گیر تو جان در برم ای ناصح عاقلکه تو در حلقه زنجیر جنون گیر نکردی
عشق همدست به تقدیر شد و کار مرا ساختبرو ای عقل که کاری تو به تدبیر نکردی
خوشتر از نقش نگارین من ای کلک تصورالحق انصاف توان داد که تصویر نکردی
چه غروریست در این سلطنت ای یوسف مصریکه دگر پرسش حال پدر پیر نکردی
شهریارا تو به شمشیر قلم در همه آفاقبه خدا ملک دلی نیست که تسخیر نکردی