غزل شمارهٔ ۱۳۳ - با روح صبا
ای صبا با تو چه گفتند که خاموش شدیچه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی
تو که آتشکده عشق و محبت بودیچه بلا رفت که خاکستر خاموش شدی
به چه دستی زدی آن ساز شبانگاهی راکه خود از رقت آن بیخود و بیهوش شدی
تو به صد نغمه زبان بودی و دلها همه گوشچه شنفتی که زبان بستی و خود گوش شدی
خلق را گرچه وفا نیست و لیکن گل مننه گمان دار که رفتی و فراموش شدی
تا ابد خاطر ما خونی و رنگین از تستتو هم آمیخته با خون سیاوش شدی
ناز می کرد به پیراهن نازک تن تونازنینا چه خبر شد که کفن پوش شدی
چنگی معبد گردون شوی ای رشک ملککه به ناهید فلک همسر و همدوش شدی
شمع شبهای سیه بودی و لبخندزنانبا نسیم دم اسحار همآغوش شدی
شب مگر حور بهشتیت به بالین آمدکه تواش شیفته زلف و بناگوش شدی
باز در خواب شب دوش ترا می دیدموای بر من که توام خواب شب دوش شدی
ای مزاری که صبا خفته به زیر سنگتبه چه گنجینه اسرار که سرپوش شدی
ای سرشگ اینهمه لبریز شدن آن تو نیستآتشی بود در این سینه که در جوش شدی
شهریارا به جگر نیش زند تشنگیمکه چرا دور از آن چشمه پرنوش شدی