گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۱ - ماه بر سر مهر

چه شد که بار دگر یاد آشنا کردی؟چه شد که شیوهٔ بیگانگی رها کردی؟
به قهر رفتن و جور و جفا شعار تو بودچه شد که بر سر مهر آمدی، وفا کردی؟
منم که جور و جفا دیدم و وفا کردمتویی که مهر و وفا دیدی و جفا کردی
بیا که با همه نامهربانیت، ای ماه!خوش آمدی و گل آوردی و صفا کردی
بیا که چشم تو تا شرم و ناز دارد، کسنپرسد از تو که «این ماجرا چرا کردی؟»
زکات قامت چون سروِ ناز و زلفِ دوتابیا که پشت من از بارِ غم دوتا کردی
منت به یک نگهِ آهوانه می‌بخشمهر آنچه ای ختنی خط من خطا کردی
اگر چه کار جهان بر مراد ما نشودبیا که کار جهان بر مراد ما کردی
هزار درد فرستادیم به جان، لیکنچو آمدی همه آن دردها دوا کردی
کلید گنج غزل‌های شهریار توییبیا که پادشه ملکِ دل گدا کردی