غزل شمارهٔ ۱۰۳ - تو بمان و دگران
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگرانرفتم از کوی تو لیکن عقبِ سر نگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردیتو بمان و دگران وای به حال دگران
رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهندهرچه آفاق بجویند کران تا به کران
میروم تا که به صاحبنظری بازرسممحرم ما نبود دیدهٔ کوتهنظران
دل چون آینه اهل صفا میشکنندکه ز خود بیخبرند این ز خدا بیخبران
دل من دار که در زلف شکن در شکنتیادگاریست ز سرحلقهٔ شوریدهسران
گل این باغ به جز حسرت و داغم نفزودلالهرویا تو ببخشای به خونینجگران
ره بیدادگران بخت من آموخت تراورنه دانم تو کجا و ره بیدادگران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتنکاین بود عاقبت کار جهان گذران
شهریارا غم آوارگی و دربهدریشورها در دلم انگیخته چون نوسفران