گنج

شمارهٔ ۸۳۳

نگه خون شد به چشم دیدنی کودل آتشخانه شد گل چیدنی کو
زخوی فتنه هر ساعت به رنگیادب را جرأت پرسیدنی کو
سخنها دارم اما بی دماغمدل گفتن غم بشنیدنی کو
اسیر از گردش چشم تو شد مستقدح را فرصت پرسیدنی کو