گنج

شمارهٔ ۸۳

قافیه: وشما۹ بیت
زخمی افسانه ناصح نگردد گوش ماصاف رحمت می چکد از درد نوشانوش ما
بی سرو پا قطره ایم اما خروشی می کنیماینقدر هم بس که بر دریا گشود آغوش ما
توبه می فرماید اما می کشد پنهان شرابزهره یک ساقی است از میخانه می نوش ما
با وجود آنکه باج مشرب از عالم گرفتبرنیاید با دل ما سعی کاهل کوش ما
گوشها کر بود،یاران مست و مطلب بیزبانغنچه ها داریم فریاد از لب خاموش ما
عمر ما را دفتر خواب پریشان کرده استخون هشیاری نگیرد هوش ما از هوش ما
انتخابی از دیار اختراع آورده ایمبیخودی ها هوش از ما افسردگی ها جوش ما
در محبت همعنان و در قیامت همرکابسینه صافی سینه صافی ترک جوشن پوش ما
بار دهشت بسته ایم از کوی غفلت می رسیمدست ما و دامن شرم فراغت کوش ما