گنج

شمارهٔ ۸۲۰

قافیه: انمن۵ بیت
چو اخگر شعله پرورد است مغز استخوان منچه منتها که دارد گرمی عشقت به جان من
در آتش گر نباشم سوختن بیکار می ماندچراغ شعله روشن می شود از دودمان من
چه سازم با هجوم آرزو کز بیم خوی اومحبت هم نگردد قاصد راز نهان من
امید آشنایی از وفا بیگانه ای دارمکز استغنا خیالش هم نگردد همزبان من
چرا قدر اسیر خود نداند چین ابرویشکه عمری کرده از تیغ تغافل امتحان من