گنج

شمارهٔ ۸۱۸

گه استغنا گهی رو دیده ام منچها زآن طفل بدخو دیده ام من
نه از صیاد می ترسم نه از دامنظر از چشم آهو دیده ام من
به بزمش فکر کار خود کن ای دلکه کار خویش یکرو دیده ام من
به باغ از رشک ننشینم که گل رابه او زانو به زانو دیده ام من
محبت بر محبت می فزایداثرها از خط او دیده ام من
ز نومیدی چرا ممنون نباشماسیر از چشم او رو دیده ام من