شمارهٔ ۸۱۶
ز بس در عشق شد صرف خموشی روزگار مننفس در خاک می دزدد پس از مردن غبار من
به خاطر بگذرانم هرگه آن صیاد وحشی رابه دام اضطراب خویش می افتد شکار من
به دام آسمان گم کرده ام سر رشته خود راسر از هر جا برآرم صد گره افتد به کار من
به دل از رشک غیرم نیست دیگر حیرتی باقیکه از باطن شکست آیینه را سنگ مزار من
ادب در عشق می گویند خضر راه امید استنیامد دوره گردیهای من یک ره به کار من
غبارم بعد مردن با نسیمی هم نیامیزدپریشان اختلاطی در محبت نیست کار من
هوای ابر و گلگشت چمن ارزانی مستانز فیض گریه چشم تر بود باغ و بهار من
چه خواهد گفت با این بیزبانیها اسیر آخرگرفتم صد ره آن بیرحم شد تنها دچار من