شمارهٔ ۸۱۵
شعله پر ریزد به صید خاطر ناشاد منپر لبی تبخاله دارد از مبارکباد من
در دل از شوخی خیالش هم نمی گیرد قراردارد افسونی که هر دم می رود از یاد من
بیستون گر معدن الماس باشد باک نیستتیشه از لخت جگر دارد به کف فرهاد من
زور بازوی رسا دارد به افسونش چه کاردام را در خاک پنهان کی کند صیاد من
گرد کلفت توتیا گردیده در چشمم اسیرتا خرابی کرد تعمیر دل آباد من